تبليغاتX
من بهار میشوم تو تنم را پر از شکوفه کن
تنها برای تو مینویسم بهار قشنگم


 

 

کاش آسمان ميدانست درد من چيست !


کاش ميدانست نياز من چيست!


کاش ميدانست به يک قطره باران نيز قانعم....


کاش آسمان ميدانست درد مني که همان کوير خشک و بي جانم چيست!


دلم مثل کوير از محبت و عشق خشک و بي جان است ،

عاشقم ولي ، يک عاشق تنها!


يک عاشق بي کس ! عاشقي که معشوقش در کنارش نيست....


کاش دريا ميدانست کوير چيست!


راز درون دريا رويايي است محال براي همان کوير تنها!


دلم مثل کوير آرزوي ديدن دريا را دارد اما دريايي نيست تنها يک خواب است و بس!


کاش باران ميدانست معني انتظار چيست ....


مني که همان کوير تشنه و بي جانم سالهاست که انتظار يک قطره باران


را ميکشم اما افسوس که اين انتظار بيهوده است....


و اي کاش آسمان ميدانست درد دل اين کوير خسته و تشنه چيست!

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:32  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
 

 

عزیزم خیلی دوست دارم امیدوارم هیچ وقت عشقمون غروب نکنه

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 23:30  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
 

من به تو تمنا کردم...اما تو چرا دلت انقدر سنگ بود که نشکست؟

عوضش من شکستم....بی وفا

اون سیبه که با هم گاز زدیم یادت رفت؟؟

با هم نشستیم و درد دل کردیم یادت رفت؟؟

شیشه ی غرورم رو دستم گرفتم و دارم میام پیدات کنم...

می خوای بشکنیش؟

عیبی نداره....اما من باز هم همون جمله ی همیشگی رو بهت میگم

                            تا همیشه در قلب منی!!

                                         *۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*۰*

باران كه مي آيد گوش به زنگ صداي تو تكه تكه ترانه هاي كهنه را كنار هم
 
ميچينم و هميشه به همين حقيقت تلخ مي رسم كه تو هم با من نبودي!!
 
                                                      
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:14  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 

     

      

     من که بریدم از همه دلم فقط به تو خوشه

 

        وفتی توهستی دلخوشی بی خودی پرپرنمیشه

 

         دلواپسی دربه دره ؛چشم منم تر نمیشه

 

           حس قشنگ ماشدن؛ با بودنت تازه میشه

 

             آخه زیر سایه ی تو دلش میخواد قد بکشه

 

                 به جزتو پای هیچ کسی به فکر من وا نمیشه

 

               شب سیاه بی کسی؛بی تو که فردا نمیشه

 

           منکه دلم بادیدنت تا آسمون پر میکشه

 

       اگه یه روزی تو بری ؛طفلکی دیوونه میشه

 

   منکه دلم بابودنت جون میگیره؛تازه میشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 15:10  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
خیلی دلم تنگه واسه تو و با تو بودن زود بیا منو از این دلتنگی نحس بیرون بیار
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 20:8  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
 
سلام دوستای گلم سال نو مبارک

 


 

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر

از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني

اي خوبم دوستت دارم

=================

 
بهترین لحظه ها و ثانیه ها رو واسه همتون آرزو می کنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:44  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 

درتمام لحظات تنهایی ام که گویی پایان نخواهد یافت

تنها به تومی اندیشم

به توکه احساس مرانادیده نخواهی گرفت

ومراقبل ازانکه درمرداب اندوه غرق شوم نجات خواهی داد

.عشق مراخواهی ستودودرباغ کوچک قلبم ؛گل امیدخواهی کاشت.

تنهاچیزی که برایم ارزشمنداست توهستی.

تویی که نمی توانم حتی درخیالم به بی توبودن حتی برای یک لحظه ی کوتاه فکرکنم.

نمی دانم تاکی باید صبرکنم

اما دوباره صبرمی کنم چون عادت کرده ام

 یاد بگیرم غیرازصبرکردن وتسلی یافتن باخاطرات زیبایت چاره ای ندارم .

نیامدنت قلبم راسخت می فشارد

اما به امید امدنت تا لحظه ی مرگ می مانم

 یا توخواهی امد یا دراغوش مرگ تا ابد خواهم خوابید

 

عزيزم نميدونم آخر قصه ئ من و تو چي ميشه اما اينو بدون

من تا ابد و براي هميشه به انتظار تو مي مانم و عاشقانه دوستت ميدارم ...

 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 13:53  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
من تموم قصه هام قصه ی توست

اگه غمگینه اون از غصه توست

یه دفه مثل یه آهو توی صحره ها رمیدی بس که چشم تو قشنگ بود گله ی گرگ و ندیدی

دل نبود توی دلم تو رو گرگا نبینن اونا با دندون تیز به کمینت نشینن

الهی من فدای تو چی کار کنم برای تو اگه تو این بیابونا خاری بره به پای تو

یه دفه مثل پرنده قفس عشقو شکستی پر زدی رو آسمونا رفتی اون دورا نشستی

دل نبود توی دلم گم نشی تو کوچه باغا

غروبا که تاریکه نریزن سرت کلاغا

پرت نشه فکر و خیالت

من همه قصه هام قصه توست

اگه  غمگینه همش از غصه توست

یه دفه مثل یه گل رفتی تو دست خزون

سیل بارونو تگرگ میومد از آسمون

بردمت تو گلخونه که یه دفه خیس نشی یخ کنه بال و پرت

نشکنی یه وقت

من تموم قصه هام قصه توست

یه دفه مثل یه شمع داشتی خاموش میشدی اگه پروانه نبود تو فراموش میشدی

اره پروانه شدم که پرام سوخته شه که آتیش عشق تو به دلم دوخته شه

که بسوزه پر و بالم که راحت شه خیالم

دارم از تو مینویسم تو که غم داره نگات

اگه دوست داشتی بگو بازم میگم برات انقده میگم که خسته شم

 

    

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 14:40  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 

 

مهربانیت را دیده ام

نه در خواب ..

که در آبی ترین لحظه های آبی بودنت

و آمده ام که بمانم

اگر ماندن را بخواهی ...

از تو ابدیتی خواهم ساخت

که عشق ،

اول و آخرحادثه ی  من و تو باشد

و دل ،

هدیه ای که همیشه در تصرف چشمانت

خواهد بود !!!..

                                

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 14:6  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
Image hosting by TinyPic

و پائيز مثل هر فصل دگر
باز آمد و رفت
و اين رسم زمان من و توست!
هر آمدنی را رفتني ست در کار.
روزهای خزان همه يادگاران ِ تو اند!
روز ميلاد ِ تواند.
روز ميلاد ِ منند.
روز ميعاد من و تو.
من و دل مانديم در حسرتِ تو
در حسرتِ يک پائيز دگر
آه ...پائيز هم آمد و رفت!
دل بسوزاند و برفت..
افسوس ....
پائيز هم آمد و رفت!

 

عزیزم سال گرد عشقمان مبارک و پاینده باد دوست دارم همیشه مهربونم



 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 21:22  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
اگر در سخت ترین اوقات فقط یک رد پا    میبینی

 

 آن رد پای من است که تو را به دوش میکشم    

 

 

خدا دعاي ما را مي فهمد، حتي وقتي کلمه اي براي گفتنش پيدا نمي کنيم

 

وقتی تو بودی سکوت آنچنان زیبا بود که می شد خوشه های محبت را از خیال

 

نام تو چید.وقتی تو بودی باور با تو بودن به خوابی می ماند که با نسیم

 

صبحگاهی از آسمان خیالم به فراموشی سپرده می شد.ولی وقتی تو بروی شاید

 

باور بی تو بودن نگاه سرد مرا به مهربانی یک دوست بیشتر آشنا کند.

 

     

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 13:23  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 

روي تخته سنگي نوشته شده بود:اگر جواني عاشق

شد چه کند؟ من هم زير آن

 نوشتم: بايد صبر کند براي بار دوم که از آنجا

گذر کردم زير نوشته ي من

کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟من

هم با بي حوصلگي نوشتم:

 بميرد بهتراست براي بار سوم که از آنجا عبور

مي کردم. انتظار داشتم زير

نوشته من  چیزی نوشته باشد.اما زير تخته سنگ

 جواني را مرده يافتم .......

 

سلام دوستای گلم ممنونم که تنهام نمی ذارین امیدوارم کوتاهی منو ببخشید راسش درسام سنگینننمیتونم زیاد بام راستی نماز روزه هاتون قبول تو این شبای عزیز منو فراموش نکنید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 15:1  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
                     يارخوب و مهربونم ميخوام دستات و بگيرم
                         حرفاي نگفته ام رو ازتودلم بيرون بريزم

بگم عشقت تا قيامت توي قلبم خونه کرده
برق اون چشماي نازت دلم و ديوونه کرده

ياد تو بامنه هرجا چه تو بيداري چه تو خواب
اين دل ديوونه من مي زنه واست چه بي تاب

وقتي مي شنوم صداتو دل توي سينه مي لرزه
يه کلام عاشقونت به همه دنيا مي ارزه


مي گذرن به سرعت باد لحظه ها وقتي که هستي
نمي دوني چه شيرينه وقتي روبروم نشستي


شب من سحر نميشه اگه نشنوم صداتو
اگه يک روزم نبينم رنگ زيباي نگاتو

 
تا آخخخخخخخخرررررر دنیییییااااااا دوست دارم عزیزم

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 14:24  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 

 

در خلوت من قلبم محکوم شد به ساده بودن... غرورم محکوم شد به خونسرد بودن... احساسم محکوم شد به کم حرف بودن...دلم محکوم شد به گوشه گير بودن ...چشمانم محکوم شد به مهربان بودن ... دستهايم محکوم شد به سرد بودن... پاهايم محکوم شد به تنها رفتن... آرزوهايم محکوم شد به محال بودن... وجودم محکوم شد به تنها بودن ... عشقم محکوم شد به مبحوس بودن... و اما امروز تو !عشق من محکوم مي شوي به خاطر اسير بودن و باز هم مثل هميشه خودم رو محکوم مي کنم به عاشق بودن

                     **************************

حس غريبي است دوست داشتن

و عجيب تر آن است دوست داشته شدن

وقتي مي دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد.....

و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح وجانش ريشه دوانده به بازيش مي گيريم

هر چه او عاشق تر ، ما سرخوش تر

هر چه او دل نازک تر، ما بير حم تر

تقصير ما نيست

تمامي قصه هاي عاشقانه

اينگونه به گوشمان خوانده شده اند

تصوير مجنون بيدل و فرهاد کوه کن

نقش هاي آشناي ذهن ماست

و داستان حسرت به دل ماندن زليخا به پند واندرز،

آويزه گوشمان شده است

يکديگر را مي آزاريم

ياد گرفته ايم که معشوق هر چه غدارتر، عاشق شيداتر

و عاشق هر چه خوراتر شود، عشق افسانه ماندگارتري خواهد شد.

به شهوت تجربه عشقي سوزان

و عاشق را در خرمن نامهرباني و بي اعتنايي به مسلخ جنون عشق مي فرستيم

چه باک؟!

هر چه بسوزد خوشتر

شعله هاي سر کش آتش سرمست مان مي کند

عيشمان مدام و حالمان به کام:

واي چه خواستني ام من

هر چه زجرش مي دهم، خم به ابرو نمي اورد!

هر چه نامهربانم، او پر مهرتر نگاهم مي کند!

چه دلبرانه بيدلش کرده ام

مرحبا به من، آفرين به من...!

ميرانمش، با مهر افزون تري بسوي من باز مي گردد.

خوارش مي کنم، او به زيباترين نامها مي خواندم

بي وفايي مي کنم صبورانه ستايشم مي کند

به بندش مي کشم، پروازم مي دهد

بيچاره! چه بيدلانه دلبري ام را خريدار است

چه مظلومانه بازيچه بازي ظالمانه ام شده است

بازي ميدهيم وبه بازي مي گيريم

بازي مي کنيم و به بازي نمي گيريم

با گامهاي سربي بيرحم، از روي هيکل رنجورش رد

مي شويم و از صداي شکستن قلبش زير پاشنه هاي آهنين مان

سرخوشانه لذت مي بريم

غافلانه سرخوسيم

عاجزانه ظالم

و عاشق، محکوم است به مدارا

تا بينوا را جاني دلي هنوز مانده باشد

اگر جان داد شور عشق مان افسانه ديگري آفريده است

اگر تاب نيارد لياقت عشق مان را نداشته است

و چه خوشتر که اين همه را تاب آورد

بازيچه همواره راميست، خفت بازي عشق را

حس مقدسي است دوست داشتن

مقدس تر از آن است دوست داشته شدن

 

آره می دونم خیلی اذیت شدی به خاطر من به همین دلیل هیچ وقت خودمو نمی بخشمدوستای گلم ممنونم که توی این چند وقت منو تنها نذاشتین و وب و حرفامو تحمل کردین شاید این آخرین پستم باشه چون دیگه باید برم سراغ درس و مشقم ولی خوب سعی می کنم چند وقتی بهتون سر بزنم موفق باشین در پناه خالق عشق

                        

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 15:31  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
Image and video hosting by TinyPic

 

 خلوتم را نشکن
   شاید این خلوت من کوچ کند
            به شب پروانه
       به صدای نفس شهنامه
                        به طلوع اخرین افسانه
      و غروبی که در ان
          نقش دیوانگی یک عاشق
     بر سر دیواری پیدا شد.
خلوتم را نشکن
خلوتم بس دور است
           ز هوای دل معشوق سهند
                   خلوتم راه درازی ست میان من و تو
                              خلوتم مروارید است به دست صیاد
                                        خلوتم تیر وکمانی ست به دست ارش
              
           خلوتم راه رسیدن به خداست
                                  خلوتم را نشکن...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 14:41  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
Image and video hosting by TinyPic

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 13:49  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 
Image and video hosting by TinyPic

 

وقتی حرف دل در پیچ و تاب احساسات و در قالب کلمات ساده رنگ شعر به خود می گیردآنوقت می توان پر شور ترین و زیبا ترین غزلها و ترانه ها را نوشت .آنقدر زیبا که هزار بار خواندن آن هم کم است

وقتی قلبی میلرزد وقتی چشمی منتظر میماندوقتی ریا میمیرددیگر عشق بی معنا نیست.بی مفهوم نیست وقتی فقط حظور کسی برای التیام زخمی کافی باشدظهورعشق را می توان جشن گرفت.

من حس غریبی دارم به قول سهراب(حسی شبیه غربت اشیا) با وجود شکافهای عمیق دلم با وجود دستهای سردو بی فروغم با وجود صدایی که به جای عطر یاس پر از عطر خستگی و کهنگیست با وجود وسعت تنهاییم تنها حظور تو می تواند مرا به زندگی فراخواند.

                         فرشته عاشق همیشه کنارت می مونه      

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 15:43  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 

 

تو مثل حرف های من تمام نمی شوی من

 

همیشه در هوای تو پر از ترانه می شوم

 

تمام لحظه های من شده به رنگ چشم تو

 

با ارزوی دیدنت پر از بهانه می شوم

 

دوباره در تخیلم نشسته ای کنار من

 

به تو نگاه می کنم چقدر بی تو خسته ام

 

تو مثل وسعت جهان چقدر پر از ابهتی

 

ومن گیاه وحشی ام که با تو عهد سته ام

 

دلت به رنگ اسمان تو پاک و ساده و مهربان

 

چه ساده عاشقت شدم چه بی تکلف و روان

 

شدی تمام هستی شدی چراغ مخملم

 

بیا بقدر وسعتت همیشه پیش من بمان

 

*****************************

 

آن هنگام که ديگر دوستم نداشتی

فرياد بزن تا آرام بگيرم

آن هنگام که قلبت را عشق ديگری گرما بخشيد

  به من بگو و من با تمام وجود ،با آنکه دوستت دارم

ترکت خواهم کرد

و سپس قلبم را بی رحمانه زير پاهايم لگد کوب می کنم

زيرا نمی خواهم ديگری صاحب آن باشد 

و به آن گرما بخشد

هرگز مرابا غروب عشق مواجه نکن!!!

 

                        فرشته عاشق همیشه عاشقت میمونه.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 18:12  توسط بهار را باور کن و بهاری باش | 

امروز بعد از مدت ها تازه مطمین شدم که چقدر دوسش دارم چقدر در نبودش احساس پوچی می کنم وای اگه یه روزی اونو از دست بدم چی می شه می دونم حالا که دارم اینا رو می نویسم شاید بهم بخند ین ولی من همه ی حرفایی که می زنم از رو عقل نه احساسی پوچ و واهی  امروز درسته عیده ولی من هیچ بویی از شادی نبردم انگار تو این روز قشنگ همه ی غم و غصه ی آدما ی دنیا اومده سراغ من  و همه ی شادی هایی که واسه من بوده بین اونا تقسیم شده من گله ای ندارم چون یه نفر هست که هر وقت غصه ای تو دلم باشه همدمم باشه کنارم باشه نمی دونم واسه چی اینا رو نوشتم شاید واسه اینکه خودمو خالی کنم و هیچ کس و با حرفام ناراحت نکنم چون هیچ موقع دوست ندارم به خاطر من ناراحت بشه درسته آدم باید تو هر موقعیتی با هم باشه هم غم و هم تو شادی ولی امروز فرق میکرد به خاطر اینکه من واسه اون نگرانم راستش نمی تونم بیشتر از این واستون بنویسم فقط یه چیزی از همتون می خوام اونم اینه که واسمون 

دعا کنید امید وارم همیشه شاد باشین و بخندین وای ببخشید اونقدر دلم پره اونقدر حرف زدم که یادم رفت عید رو بهتون تبریک بگم عیدتون مبارک بهترین روز و روزها رو واستون آرزومندم.

 

                                                   

              

 

اين قفسه سينه که مي بيني يه حکمتي داره. خدا وقتي آدمو آفريد سينه اش قفسه نداشت. يه پوست نازک بود رو دلش.

 

يه روز آدم عاشق دريا شد. اونقدر که با تموم وجودش خواست تنها چيزه با ارزشي که داره بده به دريا. پوست سينه شو دريد و قلبشو کند و انداخ تو دريا.

 

موجي اومد و نه دلي موند و نه آدمي.

خدا...

 

دل آدمو از دريا گرفت و دوباره گذاشت تو سينش.

 

آدم دوباره آدم شد. ولي امان از دست اين آدم.

 

دو روز بعد آدم عاشق جنگل شد. دوباره پوست نازک تنشو جر داد و دلشو پرت کرد ميون جنگل

 

. باز نه دلي موند و نه آدمي.

 

خدا ديگه کم کم داشت عصباني مي شد. این بار ديگه دل آدمو برداشت و محکم گذاشت تو سينه اش. ولي مگه اين آدم, آدم مي شد.

 

اين بار سرشو که بالا کرد يه دل که داشت هيچي با صد دلي که نداشت عاشق آسمون شد.

 

همه اخم و تخم خدا يادش رفت و پوست سينه شو جر داد و باز دلشو پرت کرد ميون آسمون.

 

دل آدم مثه يه سيب سرخ قل خورد و قل خورد و افتاد تو دامن خدا.

 

نه ديگه... خدا گفت... اين دل واسه آدم ديگه دل نمي شه

 

آدم دراز به دراز چشم به آسمون رو زمين افتاده بود.

 

خدا اين بار که دل رو گذاشت سرجاش از بس از دست آدم ناراحت بود يه قفس کشيد روش که ديگه آها ديگه... بسه.

 

آدم که به خودش اومد ديد اي دل غافل... چقدر نفس کشيدن واسش سخت شده.

 

چقدر اون پوست لطيف رو سينش سفت شده

 

. دست کشيد به رو سينش

 

وقتي فهميد چي شده يه آهي کشيد... يه آهي کشيد که از آهش رنگين کمون درست شد. و اين براي اولين بار بود که رنگين کمون قبل از بارون درست شد.

 

بعد هي آدم گريه کرد هي آسمون گريه کرد. روزها و روزها گذشت و آدم با اون قفس سنگين خسته و تنها روي زمين سفت خدا قدم مي زد و اشک مي ريخت.

 

آدم بيچاره دونه دونه اشکاشو که مي ريخت رو زمين و شکل مرواريد مي شد برمي داشت و پرت مي کرد طرف خدا تو آسمون.

 

تا شايد دل خدا واسش بسوزه و قفسو برداره.

اينطوري بود که آسمون پر از ستاره شد

 

ولي خدا دلش واسه آدم نسوخت

 

که خلاصه يه شب آدم تصميم خودشو گرفت.

 

يه چاقو برداشت و پوست سينشو پاره کرد.

 

ديد خدا زير پوستش چه ميله هاي محکمي گذاشته... دلشو ديد که اون زير طفلکي مثه دل گنجشک مي زد و تالاپ تولوپ مي کرد.

 

انگشتاشو کرد زير همون ميله اي که درست روي دلش بود و با همه زوري که داشت اونو کند.

 

آخ..

 

اونقد دردش اومد که ديگه هيچي نفهميد و پخش زمين ش

خدا ازون بالا همه چي رو نگاه مي کرد. دلش واسه آدم سوخت.

 

استخونو برداشت و ماليد به دريا و آسمون و جنگ.

يهو همون تيکه استخون روي هوا رقصيد و رقصيد

 

چرخيد و چرخيد

آسمون رعد زد و برق زد

دريا پر شد از موج و توفان و درختاي جنگل شروع کردن به رقصيدن

 

همون تيکه استخون يواش يواش شکل گرفتو شد و يه فرشته